نازنین
نازنین
نازنین
پدید آورنده : سیده فاطمه موسوی
این لحظه را هزار بار توی ذهنم مرور کرده ام هر بار یک طور. اما همیشه آخرش یکی بوده عزیزم!
تو از نازنین می پرسی و من نمی دانم چه جوابت بدهم. تازه رسیده ای. هنوز ساکت توی دست هآیت است شاید دوستانت به استقبالت آمده اند. بوی اسفند کوچه ی باریک ما را پر کرده است. نور ریسه ها توی صورتت افتاده؛ زرد، سبز، قرمز. روی شانه های دوستانت جلو می ایی و من منقل به دست به استقبالت می ایم. نمی دانم. هنوز هیچ چیز برایم قابل پیش بینی نیست. شاید پای اتوبوس به استقبالت بیایم. آخر چطور می توانم تا آمدن تو به خانه، منتظر بمانم؟ اما نه بهتر است توی خانه منتظرت باشم. اگر پای اتوبوس بیایم، تو از همان جا سؤال پیچم می کنی، از همان موقع سراغ نازنین را می گیری و من مضطرب و گیج، نمی دانم باید چه جوابی به تو بدهم. دوستانت به استقبالت بیایند، بهتر است. باید حتماً دوباره سفارش کنم که کسی راجع به نازنین چیزی به تو نگوید. بار سنگین جواب سؤال تو را خودم باید به دوش بکشم.
«عروسک»! یادت هست محمد؟ تو همیشه او را به این اسم صدا می کردی. دست توی موهایش فرو می بردی. گونه ات را به گونه اش می چسباندی و لب هایش را می بوسیدی و نفس عمیقی می کشیدی و می گفتی: «به به چقدر چسبید بابایی.»
آخرین باری که می رفتی، نازنین فقط دو سالش بود. اوایل جنگ. سال 61. و حالا که داری برمی گردی باید دوازده ساله باشد. راستش را بگو محمد! توی خیال تو، الان نازنین دوازده ساله چه شکلی است؟
دوستانت گفتند به احتمال زیاد، جنازه ات توی باتلاق های هور افتاده است و به همین خاطر بعد از شکستن حلقه تنگ محاصره، نتوانسته اند پیدآیت کنند. من ده سال منتظر جنازه ات بوده ام. اما حالا خودت داری می ایی.
فکر نکن که سنگ دلم عزیزم! اما یک بار آرزو کردم کاش بدون چشم و گوش و زبان برگردی تا نبینی نبودن نازنین را. انتظار نداشته باشی که صدایش را بشنوی و یا نتوانی درباره غیبتش از من سؤالی بکنی.
نه عزیزم! من از آمدن تو خوشحالم. آن قدر خوشحال که وقتی خبر آوردند که تو با کاروان بعدی اسرا بازخواهی گشت، من برای لحظاتی فراموش کردم که باید این خبر تلخ را نیز به تو بدهم. اما...
تصمیم خودم را گرفته ام. گفته اند می ایی و من چادر قهوه ای گلدارم که آخرین هدیه ات به من بود را به سر می کنم و منقل اسفند به دست به استقبالت می ایم. راستی چه شکلی شده ای محمد؟ حتماً موهآیت جو گندمی شده اگر نریخته باشد پیشانی ات چروک برداشته. استخوان های گونه ات بیرون زده و پهنای استخوان های شانه ات آب رفته. می گویند به اسرا خیلی سخت می گیرند به خصوص تو که ده سال حتی اسمت توی لیست صلیب سرخ هم نبوده.
من باید تو را تا رفتن میهمانانت منتظر نگه دارم. البته اگر تا آن زمان از کسی نشنوی:
«بیچاره مَرد»
«چطور می خوان بهش بگن؟»
«خدا کنه طاقت بیاره.»
از تو می خواهم لباس بپوشی. تو مدام سراغ دخترت را می گیری.
«تو رو به خاک مادرت مریم، نازنین کجاست؟ چرا به استقبالم نیومد؟ اتفاقی افتاده؟»
«صبر کن عزیزم، همه چی معلوم می شه.»
تو نگاهم می کنی و دیگر هیچ نمی پرسی. می دانی که اگر بخواهم کاری بکنم، اصرار تو هیچ فایده ای ندارد. این اخلاق مرا پانزده سال است که می شناسی، اگر از یاد نبرده باشی. گنبد را که می بینی، می پرسی:
«نازنین این جاست؟!»
شاید خودت هم بدانی سؤال مسخره ای پرسیده ای. کنار در می ایستی. خم می شوی و سلام بلند بالایی می دهی و اشک توی چشم هآیت حلقه می زند. می نشینیم توی صحن و من دست توی دست هآیت می گیرم اگر دست داشته باشی و سعی می کنم توی چشم هآیت نگاه نکنم اگر چشم داشته باشی و زل می زنم به گنبد طلایی بی بی و اشک توی چشم هایم جمع می شود.
«بالاخره نمی خوای بگی چه بلایی سر دخترم اومد؟»
سر تکان می دهم. برایم سخت است اما لب باز می کنم و می گویم، «باورت می شه بعد از ده سال این بار اولیه که پا توی صحن می ذارم. تمام این ده سال قهر بوده ام.» تو با تعجب نگاهم می کنی. می خواهی بپرسی چرا که من می گویم: «تعجب نکن. قهر بوده ام. به خاطر نازنین.»
و نازنین حتی نتوانست با کلمات شکسته بسته اش، چیزی به تو بگوید. به من نگاه کردی. سعی کردم خودم را نبازم اما دلم آشوب بود. گفتم: «چیزی نیست. شب ها سرد شده، اینم که روباز می خوابه. حتماً سینه ش سرما خورده.»
دل نمی کندی بروی. سفارش کردی که حتماً ببرمش دکتر و من چند باره قول دادم که بعد از رفتن تو حتماً همین کار را خواهم کرد. ساکت را برداشتی. نازنین در آغوش من بود. صورتش را بوسیدی و گفتی: «نازگلم تا برگردم خوب خوب شده باشی ها.»
من ظرف آب را پشت سرت روی زمین پاشیدم که سلامت برگردی و تو برای نازنین دست تکان دادی.
چند باری که نامه نوشتی، اولین سؤالات همین بود: «حال عروسکم چطوره؟» و من همیشه می نوشتم: «خوب. خیلی خوب.»
اما نازنین خوب نبود. اصلاً خوب نبود. گفته بودند امیدی نیست. پنجاه درصد قلبش از کار افتاده. و من امیدم به خدا بود و سعی می کردم که خودم را نبازم. داروها تأثیری نداشتند. آخرین امید این بود که تحت مراقبت های ویژه چند روز بیش تر زنده بماند. اما من ایمان داشتم که دوای درد نازنین جای دیگری است. نازنین را در آغوش گرفتم و با مسئولیت خودم و بی توجه به فریاد های دکتر و هشدارهای پرستار به خیابان دویدم. آمدم اینجا همین جا که من تو را خواهم آورد نازنین را خواباندم روی زانوهایم. به سختی نفس می کشید. لب های کبودش تکان خوردند. ناله می کرد «مامان! بابایی!»
من آتش گرفتم. چند قطره اشک از روی گونه ام روی پیشانی نازنین چکید. لب هایش را بوسیدم و دست کوچکش را به گونه ام کشیدم و گفتم: «بی بی جان! خودت به دادم برس. اومدم در خونت. این بچه دست من امانته. رو سیاهم نکن جلوی باباش.»
من گریه کردم و لب های نازنین لرزید. لحظه به لحظه خس خس سینه اش بیش تر شد. حتی نمی توانست گریه کند. به خرخر افتاده بود. جمعیت از صدای ضجه ی من، دور ما حلقه زده بودند.
«خانم این که حالش خیلی بده.»
«پاشو من ماشین دارم آبجی. برسونیمش بیمارستانی جایی.»
و من جیغ کشیدم و التماس کردم:
«تو رو خدا بی بی! باباش بیاد من چه جوابی بدم بهش. به حق برادرت غریب خراسون ناامیدم برنگردون.»
نازنین ناگهان آرام گرفت. سینه اش از حرکت ایستاد. چشم هایش دیگر باز نشد و دست کوچکش روی صورتم یخ زد ومن از هوش رفتم.
دو تا قبر کنار هم یکی پر و یکی خالی. خبر رفتن تو را هم با رفتن نازنین برایم آوردند. من در عرض چند روز بی کس شدم. تنها. احساس می کردم. در و دیوار خانه روز به روز مرا می جوند تا تمام شوم. سر زدن های همسایه ها هم فقط برای ساعتی اندکی مرا تسلی می داد. سر زدن به تو و نازنین کار هر روزه ی من بود و نازنین سنگ صبور ده ساله ی من. توی این ده سال توی خیالم نازنین را بزرگ کردم. به مدرسه فرستادمش. درس هایش را با هم مرور کردیم و املاهای خانگی اش را تصحیح کردم. من هم مثل تو محمد!
من و تو به یک نسبت در بزرگ کردن نازنین با هم شریک بوده ایم هر دو توی رؤیاهایمان. دلم شکسته بود. سعی کردم دیگر حتی نگاهم به آن گنبد طلایی نیفتد چه رسد به این که پا توی حرم بگذارم برای زیارت. همیشه سرسری رد می شدم. گاهی دلم هوای زیارت می کرد. یاد روزهایی می افتادم که با هم زیارتنامه می خواندیم. پیش تر تو می خواندی و من با خواندن تو زمزمه می کردم و بعدها من گوش می دادم و چشمم به نازنین بود که از سر کنجکاوی به هر طرف سرک می کشید.
دلم چرکین بود. دیگر دلم نمی خواست بدون تو و نازنین به زیارت بروم. شاید فکر می کردم که بی بی می توانست ضامن شفای دخترم بشود، اما نشد. اما حالا بعد از ده سال فکر می کنم که بی بی بدهی به من نداشت که من توقع بازگرداندنش را داشته باشم. اصلاً شاید صلاح در این بود که نازنین برود و اصلاً شاید نازنین باید می رفت که من یک امتحان بزرگ را بدهم. من از این امتحان سر بلند بیرون نیامدم محمد!
دلم می خواهد آشتی کنم. دلم می خواهد پیش از آمدن تو بروم توی صحن و گریه کنم تا عقده ده ساله ام را که باید توی این ده سال خالی می کردم، خالی کنم. حالا بعد از تحمل این همه فشار، احساس می کنم سنگ صبور بزرگی را از خود دریغ کردم. توی این ده سال به اندازه چهل سال پیر شدم محمد! شاید بهتر بود این طور بچگانه قهر نمی کردم که حالا روی آشتی نداشته باشم.
نمی دانم اگر حرف هایم را بشنوی چه عکس العملی نشان بدهی. کاش چشم داشته باشی تا شرم کنم توی چشم هآیت نگاه کنم. گوش تا درد دلم را بشنوی و زبان که تسلایم ببخشی و دست که اشک هایم را پاک کنی و پا که دوباره پا به پای هم بیاییم و زیارتنامه بخوانیم. کاش....
منبع:ماهنامه دیدار آشنا شماره 109
تو از نازنین می پرسی و من نمی دانم چه جوابت بدهم. تازه رسیده ای. هنوز ساکت توی دست هآیت است شاید دوستانت به استقبالت آمده اند. بوی اسفند کوچه ی باریک ما را پر کرده است. نور ریسه ها توی صورتت افتاده؛ زرد، سبز، قرمز. روی شانه های دوستانت جلو می ایی و من منقل به دست به استقبالت می ایم. نمی دانم. هنوز هیچ چیز برایم قابل پیش بینی نیست. شاید پای اتوبوس به استقبالت بیایم. آخر چطور می توانم تا آمدن تو به خانه، منتظر بمانم؟ اما نه بهتر است توی خانه منتظرت باشم. اگر پای اتوبوس بیایم، تو از همان جا سؤال پیچم می کنی، از همان موقع سراغ نازنین را می گیری و من مضطرب و گیج، نمی دانم باید چه جوابی به تو بدهم. دوستانت به استقبالت بیایند، بهتر است. باید حتماً دوباره سفارش کنم که کسی راجع به نازنین چیزی به تو نگوید. بار سنگین جواب سؤال تو را خودم باید به دوش بکشم.
«عروسک»! یادت هست محمد؟ تو همیشه او را به این اسم صدا می کردی. دست توی موهایش فرو می بردی. گونه ات را به گونه اش می چسباندی و لب هایش را می بوسیدی و نفس عمیقی می کشیدی و می گفتی: «به به چقدر چسبید بابایی.»
آخرین باری که می رفتی، نازنین فقط دو سالش بود. اوایل جنگ. سال 61. و حالا که داری برمی گردی باید دوازده ساله باشد. راستش را بگو محمد! توی خیال تو، الان نازنین دوازده ساله چه شکلی است؟
دوستانت گفتند به احتمال زیاد، جنازه ات توی باتلاق های هور افتاده است و به همین خاطر بعد از شکستن حلقه تنگ محاصره، نتوانسته اند پیدآیت کنند. من ده سال منتظر جنازه ات بوده ام. اما حالا خودت داری می ایی.
فکر نکن که سنگ دلم عزیزم! اما یک بار آرزو کردم کاش بدون چشم و گوش و زبان برگردی تا نبینی نبودن نازنین را. انتظار نداشته باشی که صدایش را بشنوی و یا نتوانی درباره غیبتش از من سؤالی بکنی.
نه عزیزم! من از آمدن تو خوشحالم. آن قدر خوشحال که وقتی خبر آوردند که تو با کاروان بعدی اسرا بازخواهی گشت، من برای لحظاتی فراموش کردم که باید این خبر تلخ را نیز به تو بدهم. اما...
تصمیم خودم را گرفته ام. گفته اند می ایی و من چادر قهوه ای گلدارم که آخرین هدیه ات به من بود را به سر می کنم و منقل اسفند به دست به استقبالت می ایم. راستی چه شکلی شده ای محمد؟ حتماً موهآیت جو گندمی شده اگر نریخته باشد پیشانی ات چروک برداشته. استخوان های گونه ات بیرون زده و پهنای استخوان های شانه ات آب رفته. می گویند به اسرا خیلی سخت می گیرند به خصوص تو که ده سال حتی اسمت توی لیست صلیب سرخ هم نبوده.
من باید تو را تا رفتن میهمانانت منتظر نگه دارم. البته اگر تا آن زمان از کسی نشنوی:
«بیچاره مَرد»
«چطور می خوان بهش بگن؟»
«خدا کنه طاقت بیاره.»
از تو می خواهم لباس بپوشی. تو مدام سراغ دخترت را می گیری.
«تو رو به خاک مادرت مریم، نازنین کجاست؟ چرا به استقبالم نیومد؟ اتفاقی افتاده؟»
«صبر کن عزیزم، همه چی معلوم می شه.»
تو نگاهم می کنی و دیگر هیچ نمی پرسی. می دانی که اگر بخواهم کاری بکنم، اصرار تو هیچ فایده ای ندارد. این اخلاق مرا پانزده سال است که می شناسی، اگر از یاد نبرده باشی. گنبد را که می بینی، می پرسی:
«نازنین این جاست؟!»
شاید خودت هم بدانی سؤال مسخره ای پرسیده ای. کنار در می ایستی. خم می شوی و سلام بلند بالایی می دهی و اشک توی چشم هآیت حلقه می زند. می نشینیم توی صحن و من دست توی دست هآیت می گیرم اگر دست داشته باشی و سعی می کنم توی چشم هآیت نگاه نکنم اگر چشم داشته باشی و زل می زنم به گنبد طلایی بی بی و اشک توی چشم هایم جمع می شود.
«بالاخره نمی خوای بگی چه بلایی سر دخترم اومد؟»
سر تکان می دهم. برایم سخت است اما لب باز می کنم و می گویم، «باورت می شه بعد از ده سال این بار اولیه که پا توی صحن می ذارم. تمام این ده سال قهر بوده ام.» تو با تعجب نگاهم می کنی. می خواهی بپرسی چرا که من می گویم: «تعجب نکن. قهر بوده ام. به خاطر نازنین.»
تکه ای از متن یادت هست؟ ساکت را روی پله گذاشتی و نشستی که بند پوتینت را ببندی. من ظرف آب و قرآن را آوردم توی ایوان. نازنین داشت دور حوض وسط حیاط می دوید. با آن بلوز و شلوار قرمز و کفش صورتی که تازه برایش خریده بودی. سرت را بلند کردی و گفتی «بابایی مواظب باش نیفتی توی حوض. اون وقت فکر می کنم تو هم یه ماهی گلی هستی که داره توی آب شنا می کنه.»
اما نازنین ناگهان روی زمین افتاد و تو بند لنگه دیگر پوتینت را نبستی و فکر نکردی شاید بند پوتین زیر پآیت برود و بیفتی. دویدی به طرفش. بغلش کردی و نشستی کنار حوض. موهای قهوه ای بلندش را از توی صورتش کنار زدی. من هم پله ها را دوتا یکی کردم و آمدم کنارتان. سینه نازنین خس خس می کرد. رنگ به صورت نداشت. لب هایش کبود شده بود و پلک هایش می لرزید. تو هم رنگ به صورت نداشتی. صورتش را بوسیدی و گفتی: «چی شد عروسک من؟ چرا این طوری شدی؟» و نازنین حتی نتوانست با کلمات شکسته بسته اش، چیزی به تو بگوید. به من نگاه کردی. سعی کردم خودم را نبازم اما دلم آشوب بود. گفتم: «چیزی نیست. شب ها سرد شده، اینم که روباز می خوابه. حتماً سینه ش سرما خورده.»
دل نمی کندی بروی. سفارش کردی که حتماً ببرمش دکتر و من چند باره قول دادم که بعد از رفتن تو حتماً همین کار را خواهم کرد. ساکت را برداشتی. نازنین در آغوش من بود. صورتش را بوسیدی و گفتی: «نازگلم تا برگردم خوب خوب شده باشی ها.»
من ظرف آب را پشت سرت روی زمین پاشیدم که سلامت برگردی و تو برای نازنین دست تکان دادی.
چند باری که نامه نوشتی، اولین سؤالات همین بود: «حال عروسکم چطوره؟» و من همیشه می نوشتم: «خوب. خیلی خوب.»
اما نازنین خوب نبود. اصلاً خوب نبود. گفته بودند امیدی نیست. پنجاه درصد قلبش از کار افتاده. و من امیدم به خدا بود و سعی می کردم که خودم را نبازم. داروها تأثیری نداشتند. آخرین امید این بود که تحت مراقبت های ویژه چند روز بیش تر زنده بماند. اما من ایمان داشتم که دوای درد نازنین جای دیگری است. نازنین را در آغوش گرفتم و با مسئولیت خودم و بی توجه به فریاد های دکتر و هشدارهای پرستار به خیابان دویدم. آمدم اینجا همین جا که من تو را خواهم آورد نازنین را خواباندم روی زانوهایم. به سختی نفس می کشید. لب های کبودش تکان خوردند. ناله می کرد «مامان! بابایی!»
من آتش گرفتم. چند قطره اشک از روی گونه ام روی پیشانی نازنین چکید. لب هایش را بوسیدم و دست کوچکش را به گونه ام کشیدم و گفتم: «بی بی جان! خودت به دادم برس. اومدم در خونت. این بچه دست من امانته. رو سیاهم نکن جلوی باباش.»
من گریه کردم و لب های نازنین لرزید. لحظه به لحظه خس خس سینه اش بیش تر شد. حتی نمی توانست گریه کند. به خرخر افتاده بود. جمعیت از صدای ضجه ی من، دور ما حلقه زده بودند.
«خانم این که حالش خیلی بده.»
«پاشو من ماشین دارم آبجی. برسونیمش بیمارستانی جایی.»
و من جیغ کشیدم و التماس کردم:
«تو رو خدا بی بی! باباش بیاد من چه جوابی بدم بهش. به حق برادرت غریب خراسون ناامیدم برنگردون.»
نازنین ناگهان آرام گرفت. سینه اش از حرکت ایستاد. چشم هایش دیگر باز نشد و دست کوچکش روی صورتم یخ زد ومن از هوش رفتم.
دو تا قبر کنار هم یکی پر و یکی خالی. خبر رفتن تو را هم با رفتن نازنین برایم آوردند. من در عرض چند روز بی کس شدم. تنها. احساس می کردم. در و دیوار خانه روز به روز مرا می جوند تا تمام شوم. سر زدن های همسایه ها هم فقط برای ساعتی اندکی مرا تسلی می داد. سر زدن به تو و نازنین کار هر روزه ی من بود و نازنین سنگ صبور ده ساله ی من. توی این ده سال توی خیالم نازنین را بزرگ کردم. به مدرسه فرستادمش. درس هایش را با هم مرور کردیم و املاهای خانگی اش را تصحیح کردم. من هم مثل تو محمد!
من و تو به یک نسبت در بزرگ کردن نازنین با هم شریک بوده ایم هر دو توی رؤیاهایمان. دلم شکسته بود. سعی کردم دیگر حتی نگاهم به آن گنبد طلایی نیفتد چه رسد به این که پا توی حرم بگذارم برای زیارت. همیشه سرسری رد می شدم. گاهی دلم هوای زیارت می کرد. یاد روزهایی می افتادم که با هم زیارتنامه می خواندیم. پیش تر تو می خواندی و من با خواندن تو زمزمه می کردم و بعدها من گوش می دادم و چشمم به نازنین بود که از سر کنجکاوی به هر طرف سرک می کشید.
دلم چرکین بود. دیگر دلم نمی خواست بدون تو و نازنین به زیارت بروم. شاید فکر می کردم که بی بی می توانست ضامن شفای دخترم بشود، اما نشد. اما حالا بعد از ده سال فکر می کنم که بی بی بدهی به من نداشت که من توقع بازگرداندنش را داشته باشم. اصلاً شاید صلاح در این بود که نازنین برود و اصلاً شاید نازنین باید می رفت که من یک امتحان بزرگ را بدهم. من از این امتحان سر بلند بیرون نیامدم محمد!
دلم می خواهد آشتی کنم. دلم می خواهد پیش از آمدن تو بروم توی صحن و گریه کنم تا عقده ده ساله ام را که باید توی این ده سال خالی می کردم، خالی کنم. حالا بعد از تحمل این همه فشار، احساس می کنم سنگ صبور بزرگی را از خود دریغ کردم. توی این ده سال به اندازه چهل سال پیر شدم محمد! شاید بهتر بود این طور بچگانه قهر نمی کردم که حالا روی آشتی نداشته باشم.
نمی دانم اگر حرف هایم را بشنوی چه عکس العملی نشان بدهی. کاش چشم داشته باشی تا شرم کنم توی چشم هآیت نگاه کنم. گوش تا درد دلم را بشنوی و زبان که تسلایم ببخشی و دست که اشک هایم را پاک کنی و پا که دوباره پا به پای هم بیاییم و زیارتنامه بخوانیم. کاش....
منبع:ماهنامه دیدار آشنا شماره 109
/ج
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}